چند روز پیش یکی از دوستای نزدیک دوره دبستانم رو تو فیسبوک یافتم. وای، قیافهاش دقیقا همونجوری بود که قبلا هم. از سوم تا پنجم با هم همکلاسی و بغل-دستی بودیم. بعد یه دورهای برای هم نامه مینوشتیم، خونهاش یه کوچه بالاتر از خونه ما بود، یعنی مثلا 5 دقیقه راه، بعد برای هم نامه مینوشتیم، به خصوص تابستونا. کلاس پنجم که تموم شد، تابستون بود گمونم که برام یه نامه فرستاد که با بابا، مامانش دارن میرن استرالیا. یادم نیست از استرالیا دیگه برام چیزی نوشت یا نه، البته ناراحت نشدم، اون روزا هم اوج اتفاقا تو زندگی بود، هی همه چیز برای آدم تازه میشد، و خیلی سریع قدیما رو از یاد میبرد.
الآن سال آخر پزشکی هست، تو معروفترین دانشگاه استرالیا. برام نوشته سال دیگه قصد داره برای دوره تخصص بیهوشی اقدام کنه. منم براش نوشتم تو همون احسان باهوشی هستی که من میشناختم.
خوشحالم!

امیدوارم موفق باشید.
پاسخحذف