امروز دانشگاه گیلان بودم. دکتر الف. را دیدم. مدارکی برای TA این ترمم لازم بود که باید به او تحویل میدادم.
دکتر برای یکی از دخترهایی که با او پایاننامه دارند، به دنبال مرجعی میگشت که قبلا با او (دکتر الف.) دربارهاش صحبت کرده بودم و میدانست آن را دارم. خود دختر هم پیدایش شد و بعد از کمی به کار بردن کلماتی که دکتر الف. خوشش میآید (با دکتر الف. باید همانطوری صحبت کنی که خوشش میآید.. )، از دانشگاه گیلان ناله کرد و دکتر هم گفت "این فردوسی کارشناسی اینجا بود و تونست ارشد رو از اینجا چی کنه!"…و دختر با خندهای مسخره و تصنعی گفت "خوش به حالشون". آدرس ایمیل دختر را گرفتم تا مرجع را برایش بفرستم (برایش ایمیل کردم و دریغ از یک کلمه تشکر!). دکتر گفت آدرس خودم را هم به دختر بدهم،که اگر یادم رفت، بهم یادآوری کند. آدرسم را با اسپلینگاش گفتم. گفت: "فردوسی تنها؟". "بله، تنها."
دکتر انسان بسیار محترمی است، اما چه کنم که خوشش میآید پیشاش از گیلان ناله کنی. مثلا هر بار مرا میبیند که تمام هفتههایم را رشتام و یکروز را به دانشگاه سر میزنم، میپرسد حوصلهام در رشت سر نمیرود. کاش میتوانستم برای یکبار هم شده با خیال راحت جوابش را بدهم.

از این دکتر هیچ دل خوشی ندارم. از اون دسته ادماست که علی رغم خیلی بزرگ بودنش هنوز حس احترام منو برانگیخته ننموده.
پاسخحذفاما در این یه مورد بهش حق میدم. البته به توام حق میدم که شهرتو دوست داشته باشی و لابد توام به من حق میدی که از این شهر و دانشگاهش بدم بیاد.
روزگاره دیگه... هیشکی اونجایی که می خواد نیست...