چهارشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۸

حوصله‏ام از شهرم سر نمی‏رود

امروز دانشگاه گیلان بودم. دکتر الف. را دیدم. مدارکی برای TA این ترمم لازم بود که باید به او تحویل می‏دادم.

دکتر برای یکی از دخترهایی که با او پایان‏نامه دارند، به دنبال مرجعی می‏گشت که قبلا با او (دکتر الف.) درباره‏اش صحبت کرده بودم و می‏دانست آن را دارم. خود دختر هم پیدایش شد و بعد از کمی به کار بردن کلماتی که دکتر الف. خوشش می‏آید (با دکتر الف. باید همانطوری صحبت کنی که خوشش می‏آید.. )، از دانشگاه گیلان ناله کرد و دکتر هم گفت "این فردوسی کارشناسی اینجا بود و تونست ارشد رو از اینجا چی کنه!"…و دختر  با خنده‏ای مسخره‏ و تصنعی گفت "خوش به حالشون". آدرس ایمیل دختر را گرفتم تا مرجع را برایش بفرستم (برایش ایمیل کردم و دریغ از یک کلمه تشکر!). دکتر گفت آدرس خودم را هم به دختر بدهم،که اگر یادم رفت، بهم یادآوری کند. آدرسم را با اسپلینگ‏اش گفتم. گفت: "فردوسی تنها؟". "بله، تنها."

دکتر انسان بسیار محترمی است، اما چه کنم که خوشش می‏آید پیش‏اش از گیلان ناله کنی. مثلا هر بار مرا می‏بیند که تمام هفته‏هایم را رشت‏ام و یکروز را به دانشگاه سر می‏زنم، می‏پرسد حوصله‏ام در رشت سر نمی‏رود. کاش می‏توانستم برای یکبار هم شده با خیال راحت جوابش را بدهم.

1 نظرات:

  1. از این دکتر هیچ دل خوشی ندارم. از اون دسته ادماست که علی رغم خیلی بزرگ بودنش هنوز حس احترام منو برانگیخته ننموده.
    اما در این یه مورد بهش حق میدم. البته به توام حق میدم که شهرتو دوست داشته باشی و لابد توام به من حق میدی که از این شهر و دانشگاهش بدم بیاد.
    روزگاره دیگه... هیشکی اونجایی که می خواد نیست...

    پاسخحذف